من و دندان کشیده

از اونجاییکه اینجانب از دکتر میترسم و دیشب بار این دندونه بازیش گرفت و دردش شروع شد دوباره با چشمگریان رفتم جهاد گفتم دکتر بکش تو رو قرآن.

دوباره معاینه ش کرد گفت جراحی لثه هم داره ولی بازم میگم دندون خوبیه ریشه هاش قوی یه حیف نکنش.

گفتم نه من تحمل چهاربار بیام هر جلسه سه تا آمپول بی حسی بزنم و یه عالمه درد داشته باشه رو ندارم. بالاخره قبول کرد و بی حسی رو زد و گفت بیرون متنظر باش تا یه ربع دیگه پیج میکنیمت.

نشستم رو صندلی سالن انتظار و در حالیکه تو اینستا میچرخیدم ریز ریز هم اشک میریختم.

بی حسی اثر کرد خخخ همچین شده بود ک چشم چپ م در حالت باز مونده بود و نمیتونستم پلک بزنم زبونم هم کرخت شده بود.

بالاخره رفتم توی اتاق روی یونیت دراز کشیدم و چشمامو بستم... در حالیه قبلش هم دوتا قرص ویتامین B6 خوردم ک تهوع م کم بشه(حالا بماند که من از استرس و درد و نگرانی همیشه تهوع شدید میگیرم)

خلاصه دکتره یه خنده ای کرد و گفت خیلی ترسیدی ها!

یه سری تکون دادم و چشمامو بستم . دکتر گفت تا 100بشماری کارم تمومه. گفتم واقعا؟!

گفت آره تو بشمار به صد ک رسید از روی یونیت بلند شو.منکه نشمردم ولی کلا 1 دقیقه هم نشد. آفرین واقعا خییییلی خیییلی کارش خوب بود . خیلی سریع دندونم رو کشید

وقتی دندون کشیده شدم رو نگاه کردم خیلی حسرت خوردم...

راست میگفت عجب ریشه های خوب و مقاومی داشت. حتی یه ذره هم مشکل نداشت...

باز هم عجولانه تصمیم گرفته بودم...

کاش یه حرفش گوش میکردم و یکم تحمل میکردم ... کاش میرفتم و کامل درست میکردمش بجای اینکه برم سریع بکشم...

واقعا و بشدت ناراحت شدم.

رسیدم خونه مستقیم رفتم بخوابم. و باز هم قبل خواب گریه کردم بخاطر کار اشتباهی که کردم...

حالا یه مدت صبر میکنم احتمالا شش ماه دیگه برم ایمپلنت کنم...

من و دندان درد جدید

سلام.

دوباره منم و دندان درد...

در عرض 6ماه دندون شماره 7آسیاییم نصفش شکست. رفتم جهاد دانشگاهی یه معاینه و دوتا عکس از دندونه گرفت گفت این دندونت درست میشه . گفتم دکتر توروخدا بنویس باید کشیده بشه گفت نه این دندون نصفش شکسته برو نصف دیگه شو درست کن.میگه یه درمان ریشه داره یه ترمیم ی روکش.هزینه ش توی جهاد میشه 1800ت. تازه گفت خانوم دندون 6 سمت راستتون هم ی ترمیم ریشه و یه روکش میخواد. اونم حدود 1400ت. خیلی مفت 2200ت دوتا دندون آسیایی. حالا بجز اینا دوتا دندون نیاز به پرکردن و یه روکش برای دندونی ک قبلا عصب کشی شده و یه جرم گیری هم هس که فک کنم جمعا یه 4.5میلیونی پیاده شم...

خخخ تصمیم گرفتم اونی که نصفه شکسته رو کلا برم بکشم .اونیکی رو عصب کشی و ترمیم کنم . بقیه شم بزارم در طی سال انجام بدم

حالا پولش و دردش بماند مساله اصلی ترسشه... خو من مث اسب از دندونپزشکی  میترسم چکار کنم ؟!

یادش بخیر ...

چقدر زندگی زود میگذره...

و چه احساس قشنگیست که در خلوت خود یاد یک دوست تو را غرق تبسم سازد...

تبریک

سحر عزیزم سلام

امروز آمده ام تا برای تو بنویسم

برای تو که زیباترینی.

تبریگ برای ازدواجت و آرزوی خوشبختی برای تو و فرهادت.

سحر عزیز تر از جانم...

خوشحالم . خیلی خوشحال.

خوشحالم که توانستی اعتماد کنی توانستی عشق دلت را پیدا کنی توانستی به یک مرد تکیه کنی.

خوشحالم که همراه و همسفر زندگی ات را یافتی.

برایت یک دنیا خوشبختی یک بغل عشق و یک زندگی شاد رو آرزو میکنم.

با این جماعت هرطور رفتار کنی باز هم حرفی دارند ک با گفتن ش اذیتت کنند.

محبت میکنی دچار ابهام و پرتوقعی میشوند. هر چ بیشتر محبت میکنی انتظارشان بیشتر میشود و فکر میکنند تو آمدی ک فقط ب آنها خدمت کنی.

محبت نکنی دلشان میشکند غمگین میشوند و حتی فکر میکنند خودت را برایشان میگیری.

مانده ام مستاصل...

نمیشود عادی و بی تفاوت بود.

نمیشود آسوده از کنارشان گذشت.

و اینگونه است که سخت است... 

مدتهاست ک نیومدم...

نمیدونم چرا ولی حس اینجا اومدن رو نداشتم...

اما دوباره سلام 

 

عروسی

خب ...

اینم از عروسی...

روز بیست و نه اسفند خییلی خوشحال بودم. اتفاقات خیلی خوب و زیادی برام افتاد. کلی انرژی مثبت جذب کردم.

روز اول فروردین خیییلی ناراحت شدم. طوری که هرموقع یادش می افتم حالم بد میشه و خواهد شد.

از روز دوم عید خونه خودم بودم و همش مشغول کار و خرید و چیدن بودم طوریکه هیچ جا نرفتم دید و بازدید عید.

روز ششم یه مربی دنس گرفتم و اومد خونه به منو علی رقص تانگو کارکرد و هماهنگ شدیم برا آخرین رقص تو مجلس.

روز هفتم غروب الهام شون اومدن کمک واسه چیدن و تزئین خونه. غروب منو علی دوباره باهم بحث و دعوا کردیم و قهر تا فرداش ک میشد هشت فروردین و روز عروسی.

صبح رفتیم لباس عروس رو گرفتیم درحالیکه قهر بودیم.

رفتم آرایشگاه . آرایش و گریمم و لباسم خیلی بهم میومد . هرکی میدید خیلی خوشش میومد. خودمم دوست داشتم.

تا توی تالار هم بگو مگو میکردیم و ناراحت بودیم.

دایی محمود هم با پسرا و عروسا و نوه ش اومدن .

مجلس خوب و مرتب و آبرومندی بود.

همه راضی بودن.

خداروشکر همه چی خوب بود.خداروشکر .

همه چی تموم شد. اونهمه کار و مسئولیت و بدو بدو و تلاش و خرید بالاخره به پایان رسید.

ولی خدا آخر عاقبت مارو ختم به خیر کنه ...

هوای امروز

وااااااای امروز عجب هوایی شده .

یه نم نم ملایم بارون میزنه به صورتت و نسیم خنکی پوستت رو سرد میکنه .

هوا عالی شده .

البته بعضیا میگن این آرامش قبل از طوفانه و دمای هوا طی اشب  و فردا به چند درجه زیر سفر میرسه .

من نشستم پشت میز کارم در حالیکه پنجره پشت سرم ک رو به پارک پشت ساختمان هست رو باز کردم و پرده رو هم کنار زدم و از  نسیم خوش و هوای تمیز بیرون استفاده میکنم و لذت میبرم.

خدایا شکرت بخاطر حال خوبی که از هوای امروز نصیبم شده ...

چه مي‌كوشي به درمان من اي بخت

كه من پرورده‌ي دامان دردم

جگر پرورد غم، با اشك گرمم

ره‌آورد خزان، با آه سردم



شبي در من نشسته سرد و خاموش

كه در او، رنگي از خواب و خيال است

به شهر روز، ره بردن از اين شام

خيالي خام و اميدي محال است



نه اميدي، كه ره جويم به تدبير

نه تدبيري، از اين گرداب اندوه

مرا درياي حسرت، موج در موج

مرا صحراي محنت، كوه در كوه



چه مي‌پويم، ره تاريك اين عمر؟

كه در او نيست پيدا آفتابي!

مگر جان را فريبي زنده دارد

در اين وادي نمي‌بينم سرابي



چو خار اين بيابان، تشنه‌كامي

سراپاي وجودم در شرر سوخت

نروئيده گلي در دامن صبر

دلم چون لاله‌ از داغ جگر سوخت



به دامان سحر در كوچه‌ي آه

جهاني تيره بينم پيچ در پيچ

نوايي مي‌رسد از مرغ افسوس

كه هستي نيست جز افسانه‌ي "هيچ"



مرا زين راه طاقت سوز پرسي

چه حاصل؟ مانده پايان را ره‌آورد

همه رنج و همه رنج و همه رنج

همه درد و همه درد و همه درد !

یهوو

روزگار عجیبیه ...

دلم گرفت...

از همه چیز ...

جوری که یهو وسط کارم چشام پر اشک شد و خییلی گریه کردم.

خوبه حاجی رفته کارخونه و اونیکی حاجی رفته پی وصولی مطالبات و آقای بیک رفته سر ساختمون و آقای مرادی هم رفت سرکشی به فروشگاه ها.

خلاصه تنها نشستم درحالیکه پرینت حسابها رو اینترنتی گرفتم و دارم ثبت میکنم مغزم قفل شد همه چیزهای ناراحت کننده یادم اومد و دلگیرم کرد . خسته شدم . زدم زیر گریه . مث بچگیام . ک وقتی نمره م بیست نمیشد میشستم و گریه میکردم الانم نمره م بیست نیست و دارم گریه میکنم. با این تفاوت ک اون بیست برا برگه امتحانم بود و بیست الانم برا برگه ی زندگیم.

کاش میشد برگردم به عقب . یه جاهایی از زندگیمو ، یه سری بخشش ها و گذشت کردنامو ، یه سری تصمیماتمو پاک کنم و دوباره بنویسم .

شاید اونموقع هم بیست نمیگرفتم ولی از نظر خودم نمره بهتری میگرفتم تا الان ک فکر میکنم مردود شدم . یا شایدم اخراج ...

اره اخراج واژه بهتریه برا چیزهایی ک دیگه درست بشو نیست . جبران پذیر نیست .

شاید اول از همه  مقصر تصمیمات خودم بود ...  اما از اوناییکه عذابم دادن و بهم بد کردن هیچ وقت نمیگذرم و نمیبخشمشون ... هرگز نمی بخشمشون .

میخوام بنویسم تا یادم بمونه حاله امروزم رو . تا تلافیشو سرشون دربیارم . خدایا بهم صبر و توان بده .